|
طليعه دانش
|
||
با سلام خدمت همه دوستان و بزرگوارانی که در این مدت لطف داشتند
و به وبلاگ ما سر می زدند متشکریم.از آنجا که مشغول نوشتن پایان
نامه ام بودم نتوانستم وبلاگ را به روز کنم .اما با دفاع از پایان نامه
ام با نمره عالی بار دیگر در خدمت دوستان طالب علم و دانش
هستم.ضمنا اعیاد شعبانیه را خدمت همه دوستانم تبریک عرض کرده
و در این ایام توفیق هر چه بیشتر دوستان را از خداوند متعال
خواستارم.
نظريه سيستمهاى لومان در شكل فعلىاش حاصل سى سال تحول نظرى است. اين نظريه به منزله نوعى نظريه ساختارى مبتنى بر كاركرد در پاسخ به نظريه كاركردى مبتنى بر ساختار تالكوت پارسونز تدوين گشت. اين نظريه در ابتدا كارش را با نظريه عمومى سيستمها و مفهوم اساسى آن يعنى تفاوت ميان سيستم و محيط آغاز كرد، ولى در اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980 به صورتى اساسى بازنويسى شد و با اخذ مفهوم خودسازى، (autopoiesis) از زيستشناسى معرفتى و عناصرى از نظريه مشاهده از قلمرو سيبرنيتيك مرتبه دوم، بر استحكام و قدرت توضيحدهندگى خود افزود. در مقام نظريهاى كه واجد دعاوى كلى است، نظريه سيستمها يقينا به آن دسته از نظريههاى قشنگ و سودمندى تعلق ندارد كه به راحتى با مواضع قبلى تطبيق مىيابند. به همين دليل، تكرار تاريخچه نظرى آن در اينجا بىمعنا به نظر مىرسد، تاريخچهاى مبتنى بر تركيب عوامل درونى و بيرونى كه به لحاظ پيچيدگى نظرى به پاى خود نظريه سيستمها نمىرسد و صرفا بيانگر تلاشى بىضرر براى اهلى كردن آن خواهد بود. در عوض، من نخست معمارى مفهومى نظريه سيستمهاى لومان را، بر اساس اثر اصلى او، سيستمهاى اجتماعى، شرح خواهم داد و يكى از مفاهيم مركزى آن، يعنى مفهوم تفكيك اجتماعى، را به صورتى مفصلتر و روشنتر معرفى خواهم كرد. نظريه لومان در باب يك جامعه به لحاظ كاركردى تفكيك شده، در عين حال نظريهاى در باب مدرنيته است. از اين رو، در مرحله بعدى به توصيف نحوه كاركرد سيستم مدرن هنر خواهم پرداخت; و مقاله را با ارائه ملاحظاتى چند در باب نتايج كليتر اين طرح پژوهشى، سبك لومان و امكان تركيب و رقابت نظريه او با ساير مواضع نظرى به پايان خواهم برد.
اگر دین ندارید لا اقل آزاد مرد باشید.
فرا رسیدن اربعین حسینی بر عموم شیعیان ، آزادگان جهان، دوستداران
خاندان عصمت و طهارت تسلیت باد.
سالروزپیروزی غرور آفرین در یوم الله ۲۲بهمن بر یاران صدیق امام خمینی
(ره) و همه آزادگان جهان مبارک باد.
چه مصیبتی است که بر ما و قرن ما می گذرد ،
آرمان های عزیز و بزرگ بشریت که در طول تاریخ درازش میلیونها میلیون
شهید داده است تا بدانها دست یابد خدا پرستی بود که روح و عشق و کرامت می آفرید
و عدالت بود که برابری و برادری را جایگزین تبعیض و تضاد می کرد
و آزادی که انسان را از قدّاره بندی جبّاران و جور استبداد گران می رهاند
و آنگاه دنیایی می شد که در آن ، انسانها برابر ، برادر و آزاد و بی وحشت از
دژخیم ، عشق بورزند و در پرستش خدای دانش ، زیبایی ، عظمت ، آگاهی ،
آفرینش ، قدس و تعالی و نور جهانی را ببیند .
لبریز از معنی و روح و هدف و فلسفه زیستن که در آن زیستن مفهومی دارد و
ارزشی و هم مردن.
و انسان وجودیست که می داند که چیست ؟ و برای چه ؟
و می تواند به یاری آزادی و عدالت و به هدایت عشق خودآگاهی خدایی خویش را بپرورد.
« دکتر علی شریعتی »
( با مخاطب های آشنا ، ص ۷۴)
آثار نيكلاس لومان مبين پيشرفتهترين و راديكالترين تلاش در جامعهشناسى معاصر براى قالبريزى مجدد و كامل نظريه اجتماع است. اين نظريه به اين سبب پيشرفتهترين نظريه است كه هيچ اثر ديگرى آراى نظرى هادى آن را چنين كامل از خلال نظامهاى متعدد جامعه مدرن كه اين نظريه آنها را شناسايى كرده است، دنبال نكرده است. اين نظريه به اين سبب كاملترين است كه هيچ اثر ديگرى ميراث نظرى خاص آن را برنگرفته و با چنان دقت و بداعتى بسط نداده است. اين خصوصيت آثار لومان نتيجه رخدادى ذهنى نيست، بلكه حاصل كوشش اوستبراى درانداختن انقلاب در نظريه جامعه، آنهم پارهاى به سبب رفتن به خارج از ميراث جامعهشناختى. از نظر لومان سرچشمههاى سنت جامعهشناختى كاملا خشكيدهاند و حاصل بكارگيرى فزونتر آنها فقط مىتواند نوعى بازيابى برى از تخيل باشد. بنابراين استراتژى او اين است كه باب جامعهشناسى را به جهان خارج بگشايد اما به شيوهاى بس متفاوت از كسانى كه آن را در كنش عام واسازى غرقه ساختهاند. براى لومان منبع نظرى اندك استخراج شده نظريه سيستمها (1) همان سرزمينى است كه جامعهشناسى نيازمند استباب خود را به روى آن بگشايد و جامعه را - كه مجددا تحت عنوان «نظام اجتماعى» توصيف شده است - در آن جاى دهد. البته، اين بار هم نخستينبارى نيست كه جامعهشناسى براى ايجاد انقلاب در خود از نظريه سيستمها استفاده كرده است. مشهورترين تلاش قبلى، آثار جامعهشناس امريكايى تالكوت پارسنز است كه خود بيشترين تاثير را بر لومان بر جاى گذاشته است. با اين همه آثار لومان نخستين و بلندپروازانهترين تلاش براى استفاده از سرچشمههاى نظرى نظريه جديد سيستمها و توصيف مجدد نظام اجتماعى در پرتو اين مفهوم، يعنى اتوپوئيسيس، ( autopoiesis) يا خودسازى، (self-production) است.
«جامعه» كه به كمك نظريه سيستمها مجددا توصيف شده استشباهتى اندك به چيزى دارد كه هم در سنت غربى و هم در جامعهشناسى معاصر مفروض گرفته شده است. از نظر لومان «جامعه» به عنوان Koinonia يا Societas در سنت غربى به ديده مىشود (لومان، a 1990 ص175). به تعبير لومان اتخاذ چنان نظرى فقط در جامعهاى داراى مركز و قشربندىشده ممكن است، جايى كه نخبگانى كه از نظر سياسى مشخص و معين شدهاند زندگى اجتماعى را هماهنگ مىسازند. جريان سياسى با ظهور مدرنيته و پديد آمدن نظام اجتماعى مركز زدوده و از نظر كاركردى تفكيكيافته، ديگر مركز زندگى اجتماعى را اشغال نمىكند و هيچ جريان ديگر اجتماعى نيز نمىتواند جاى آن را بگيرد. بنابراين، سخن ماركسيستى درباره تعيينكنندگى اقتصاد در وهله نهايى به همان اندازه مردود است كه سخنهاى انسانشناسانه درباره تعيينكنندگى فرهنگ. اكنون از ديد نظريه سيستمها، كل فراگير، جامعه يا نظام اجتماعى است كه تعريف آن چنين است: جمع كل ارتباط درونى بامعنا. آنچه قبلا اجزا پنداشته مىشد، اكنون به عنوان نظامهاى اجتماعى خاص تفسير مىشود، نظامهايى كه صور كاملا خاص ارتباط بامعنا هستند (همانجا، ص176). نظام اجتماعى فراگير، ارتباطات را از طريق ارتباط مشاهده مىكند و نظم مىبخشد. محدوديت و مرز عملكردى نظام اجتماعى كه ارتباط براى آن ايجاد مىكند و همچنين از طريق آن ايجاد مىشود به آن معناست كه نظام نمىتواند با ساير نظامهاى ارتباطناپذير كه زيست - محيط آن را تشكيل مىدهند ارتباط برقرار كند، نظامهايى از قبيل ماشينها و ارگانيسمها و جانها، (psyches) (لومان a 1985 ، ص16). نظامهاى اجتماعى صور به شدت ضابطهمند، (coded) ارتباط خاصى هستند كه از سرشتبه طور كاركردى تفكيكشده جوامع مدرن و پيچيده پديد آمدهاند. از نظر لومان اقتصاد و حقوق و سياست و علم و دين و آموزش، جملگى نظامهاى اجتماعى چندى هستند. آنها خود با توسل به شيوههايى با زيست - محيطهاى خاص خود مرزبندى مىكنند كه بر مبناى آنها صور درونى ضابطهمنديشان هم از حيث عملكردى آنها را از زيست - محيطشان جدا مىكند و در خود فرو مىبرد و هم آنها را از درون از ساير نظامهاى اجتماعى تفكيك مىكند. واسازى نظريههاى اجتماعى به ارث رسيده و بازسازى آنها به كمك نظريه سيستمها انديشه راهنماى لومان است، انديشهاى كه بنيان قالبريزى مفهومى مجدد سنت كاركردگرا را در جامعهشناسى تشكيل مىدهد.
اين فصل تحليلى از نظريه سيستمها و استفاده لومان از آن را ارائه مىدهد، چرا كه اين نظريه بنيانى ضرورى براى هر نوع بحث درباره آثار لومان است. من كار خود را با تميز نهادن ميان استفاده اوليه لومان از صور سيبرنتيكى نظريه سيستمها با استفاده بعدى او از صور پيشرفتهتر نظريه سيستمها آغاز مىكنم، صورى كه در زيستشناسى گسترش يافت و بر مفهوم خودسازى استوار است. سپس به نظريه اجتماعى لومان كه مشخصه آن را هم كاركردگرا و هم تكاملگرا مىدانم و به آثار او در زمينه جامعهشناسى معرفت، بويژه به نكات تازه او در باره ظهور عشق رمانتيك، مىپردازم. تلاش مىكنم نشان دهم كه چگونه نظريه سيستمهاى لومان به مسايل معاصر از قبيل جنبش حفظ محيط زيست و آينده دمكراسى و احساس بيم، (risk) و جهانى شدن مىپردازد. از اينجا به بعد از پارادايمهاى بديل در علوم اجتماعى استفاده مىكنم تا از نظريه سيستمهاى اجتماعى لومان انتقاد كنم و همچنين سه مساله مهم را مورد بررسى قرار دهم: نظريه سيستمها در تقابل با نظريه كنش، و تحولگرايى در تقابل با ضدتحولگرايى، و ساختگرايى، (constructivism) در تقابل با نظريه انتقادى و واسازى. من نتيجهگيرى خود را با تذكراتى اندك درباره دستاوردهاى پارادوكسى تغييراتى كه ديدگاه سيستمى - نظرى لومان در جامعهشناسى پديد آورده استبه پايان مىرسانم.
بار دیگر ۱۲ بهمن آمد
۱۲ بهمن سالروز ورود طوفانی وتاریخی بت شکن تاریخ معاصر حضرت آیت ا... العظمی امام خمینی (ره) بر همه رهروان آنحضرت مبارک باد.
با آنکه به ظاهر امام چند سالی است در میان ما نیست ،اما تا زمانیکه اندیشه و روح خمینی در خون وجان ما جاری است خمینی همیشه همیشه تاریخ زنده است.
زنده باد خمینی ،زنده باد رهروان راه خمینی
شهادت ، تضمین حیات ملت
حسین در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد.و به آسمان ، رو به چشم های خدا ، پرتاب می کند ، که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر !
در چنین روزگاری است که « مردن » ، برای یک مرد ، تضمین حیات یک « ملت » است.
شهادت او ، مایه بقای یک ایمان است..
گواه آن است که جنایتی بزرگ ، فریبی بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاکم است ، شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود ، نمونه وجود ارزشهایی است که پامال می گردد.
از یاد می رود و بالاخره ، اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه
فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه حلقوم ها را بریده است.
شهادت ، « نمونه » ای است از آنکه باید باشد و « گواهی » است بر آنچه در این « زمان » خاموش و پنهان ، می گذرد
و بالاخره ، تنها شکل جهاد و تنها دلیل وجود و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شیوه مقاومت : « حقیقت » ، « راستی » و « عدالت » است.
در عصری و نظامی که « باطل » ، « دروغ » و « ستم » آنرا خلع سلاح کرده و همه سنگرهای آن را در هم کوفته و همه مدافعان و وفادران آن را قتل عام ، متلاشی و نابود کرده است و انسان بودن در پرتگاه انقراض و خطر مرگ همیشگی قرار گرفته است.
( حسین وارث آدم ، ص ۱۹۳ )
مقدمه
|
از موضوعات مهم حوزه معرفتى، مساله «رابطه ذهن و واقعيتهاى خارج از ذهن مى باشد» زيرا دامنه تاثيرگذارى و حوزه هاى نفوذ آن فراوان است. به عنوان نمونه; وقتى كانت مدعى مى شود كه هميشه ذهن مؤثر و فعال است و در نتيجه مى گويد عالم شناخت; همان مشاهده خارج با عينك مختص به ذهن است، به تبع اين نظريه، ديدگاههايى در ديگر حوزه هاى معرفتى نظير; «تفسير»، «تاويل » و... شكل مى گيرد. و در مقابل او ماركس، چنان ذهن را عاجز مى داند كه تمام روابط اجتماعى را متاثر از واقعيتهاى اقتصادى و ذهن را تابلوى آن مى داند. اما نظر صحيح كدام است؟ براى رسيدن به يك نظر جامع و همه جانبه نگر، خود را تسليم امير بيان و كتاب او كه پس از قرآن، امام كتابها است، يعنى نهج البلاغه نموديم. لكن براى درك هر چه بيشتر بحث ابتدا به مباحث و مفاهيم كليدى و تاريخچه جامعه شناسى معرفت پرداختيم، زيرا يكى از متوليان اين نوع موضوعات مى باشد، سپس رابطه عين و ذهن از منظر نهج البلاغه را پى گرفته و در نهايت نتيجه بحث را آورده ايم. |
|
|
آثار قلمى و بيانى نخبه گان و فرهيخته گان هميشه مورد توجه پژوهشگران و محققان بوده است; از اين رو تلاشگران عرصه تحقيق در پى كنكاش و جستجو در آثار شفاهى، كتبى و حتى رفتارى آنان بوده و هستند. از جمله اين آثار، سخنان گوهربار بجاى مانده از امام بيان و انديشه، يعنى امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام مى باشد. به دليل همين اهتمام عالمان، تاكنون با نگاه هاى متفاوت ادبى، فقهى، كلامى، عرفانى، تربيتى، فلسفى، سياسى و... مورد تحليل و بهره ورى علمى قرار گرفته است. و در اين جستار كوتاه تلاش شده است تا يكى از آثار برجسته آن حضرت از نگاه اجتماعى مورد مطالعه قرار گيرد، بنابراين، از بين آثار به جاى مانده از آن امام همام، كتاب شريف نهج البلاغة را برگزيده ايم و از ميان حوزه هاى علوم اجتماعى، حوزه جامعه شناسى معرفت را انتخاب نموده و در پى درك و فهم رابطه عين و ذهن، و رابطه واقعيات خارجى اجتماعى و غيراجتماعى با ذهن، انديشه و معرفت، مى باشيم; اين كه آيا خارج بر معرفت تاثير دارد؟ آيا ذهن و معرفت بر خارج تاثير دارد؟ آيا تاثير دو سويه است؟ آيا تاثير از نوع على است يا از نوع اعدادى و اقتضايى مى باشد؟ سطح تاثير كدام است، آيا فرد است يا كل افراد جامعه متاثر مى شوند؟ و پرسشهايى از اين دست.
1) توضيحى كوتاه پيرامون جامعه شناسى معرفت
قبل از ورود به نگاه نهج البلاغة در مورد رابطه معرفت و جامعه، ضرورى است پيرامون مفاهيم كليدى و مؤثر جامعه شناسى معرفت، مطالبى هر چند كوتاه داشته باشيم.
1 - 1) پيشينه تاريخى جامعه شناسى معرفت
جامعه شناسى معرفت، تقريبا از اواخر دهه 1920 به عنوان يك رشته علمى خاص به رسميت شناخته شده است. با وجود عمر كوتاه، اين حوزه از معرفت، به دليل اهميتى كه دارد مورد توجه محققان دقيق علوم انسانى، بخصوص پژوهشگران علوم اجتماعى قرار گرفته است. (2) البته از نظرغير كلاسيك اين حوزه از معرفت ديرينه تاريخى طولانى دارد، و حتى به صورت مكتوب در آثار دانشمندان غربى، شايد بتوان ريشه آن را، در مكتوبات فرانسيس بيكن، نيز پيدا نمود. (3) و بنظر مى رسد در ميان دانشمندان شرقى، بخصوص انديشمندان اسلامى، سابقه طولانى ترى دارد و حتى از سطح عالمان شرقى دينى عبور نموده است و تا عمق كلام رهبران درجه اول دينى مى توان نشانى از آن را يافت; از اين رو ما مدعى هستيم حتى آن را در كلام اولين پيشوا و رهبر دينى بلكه در كتاب دينى مى شود جستجو نمود، به همين جهت ما در تحقيق خويش متوجه يكى از قديمى ترين متون دينى، يعنى نهج البلاغه شده ايم. و در ميان كلام اين دو گروه شرقى و غربى - اصل وجود رابطه را - مى توان، استخراج نمود.
در مقابل، برخى فيلسوفان كوشيده اند تا اين رابطه را غير ممكن جلوه دهند، البته تاثيرپذيرى ذهن از خارج را در سطح «قالب و صورت » پذيرفته اند، شايد يكى از انگيزه هاى مخالفت، پيامدهاى منفى قبول افراطى تاثيرپذيرى است كه منتهى به «نسبيت » در معرفت مى گردد، به همين دليل سعى دارند بگويند كه همه معارف مبتنى بر اصول ثابت مى باشند. (4)
دين،قدرت،جامعه يكساله شد.امروز در حالي كه يكسالگي طليعه دانش talieye-danesh را
جشن مي گيريم كه تا امروز آمار بازديدهاي آن به شرح زير بوده است بطوريكه از ميان
1859 نفر بازديد كننده 25 درصد
بازديد كنندگان از سايت جستجوگر www.google.comوارد اين وبلاگ شدند و از اين ميان
مقاله اينجانب در مورد مهندس مهدي بازرگان بيشترين بازديد را به خود اختصاص داده
است.و حضوربقيه دوستاني كه از ساير وبلاگها وارد وبلاگ اينجانب شده اند را احترام مي
نهيم .واميدواريم كه حضور سبز دوستان طالب علم و دانش هر چه بيشتر در اين كلبه حقير
پر رنگ تر گردد.
جلوهگر شد بار ديگر طور سينا در غدير
ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير
رودها با يكدگر پيوست كمكم سيل شد
موج مىزد سيل مردم مثل دريا در غدير
هديه جبريل بود«اليوم اكملت لكم»
وحى آمد در مبارك باد مولى در غدير
با وجود فيض«اتممت عليكم نعمتى»
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير
بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت
آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير
بر لبش گلواژه«من كنت مولا»تا نشست
گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير
«بركه خورشيد»در تاريخ نامى آشناست
شيعه جوشيدهست از آن تاريخ آنجا در غدير
گرچه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت
مىتوان انكار دريا كرد حتى در غدير
باغبان وحى مىدانست از روز نخست
عمر كوتاهىست در لبخند گلها در غدير
ديدهها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند
اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟
دل درون سينهها در تاب و تب بود اى دريغ
كس نمىداند چه حالى داشت زهرا در غدير
***************************************
عید سعید غدیر خم بر تمام آزادگان جهان مبارک باد
انتخاب جناب آقای دکتر محمد رضا علیزاده امامزادهرا بعنوان ریاست دانشگاه آزاد اسلامی نقده
(سلدوز) خدمت طالبان علم ودانش در استان آذربایجان غربی علی الخصوص مردم اندیشه ورز شهرستان
نقده تبریک عرض می نماییم. و توفیق روز افزون این استاد گرانقدر و مجموعه تحت مسئولیت ایشان را از
خداوند متعال مسئلت می نماییم. لازم به ذکر است که دکتر علیزاده امامزاده کاندیدای نسل آفتاب در انتخابات
هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی در ارومیه بودند که آرای قابل توجهی نیز کسب کردند.
ضمنا مراسم معارفه ایشان چهارشنبه مورخه ۶/۹/۸۷ راس ساعت ۱۴در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نقده برگزار خواهد شد.
فرمان تاریخی بت شکن تاریخ معاصر، امام عظیم الشان (ره) مبنی بر تشکیل بسیج را گرامی داشته و این
روز را به سایر مردم ایران زمین تبریک عرض می گوییم.و بیان می داریم که تا زمانی که اندیشه خمینی
کبیر در خون و رگ جوانان ایران زمین جاری و ساری است اندیشه واقعی بسیجی مبتنی بر آرمان های
انقلاب اسلامی و امام راحل همیشه تاریخ زنده و پایدار خواهد بود.بسیجی آن نیست که صرفا عضو بسیج
با شد بلکه هر کس در هر کیش و آیینی که برای عزت ایران و ایرانی تلاش کند بسیجی است.از خداوند
متعال می خواهیم که بسیجی راه حق باشیم و یاور مردم ایران.
یاشاسین بسیجی اندیشه سی،یاشاسین خمینی رهرولاری،یاشاسین آذربایجان بسیجی لری
مقدمه :
انقلاب و تحولات اجتماعي همواره در جوامع مختلف بشري و در طول تاريخ زندگي او حادث شده است و آدمي براي تغيير وضع موجود تا رسيدن به وضع مطلوب همواره در تلاش و كوشش بوده است.تكاپوي انسان در رسيدن به كمال مطلوب،انديشه ظرف مناسب اين پويش را در ذهن او متبادر ساخته وآدمي براي رسيدن به آن كمال ،نيازمند به محيط اجتماعي مطلوب و انساني بوده است.اين كمال جويي پايه و اساس همه حركات ،جنبش ها و انقلابات است .خواه اين انقلابات به نام طبقه كارگر ،به نام آزادي،به نام بورژوازي و يا مستقيما به نام پروردگار باشد،نهايتا خواست فطري انسان بر آزادي خواهي ،عدالت جويي و برابري طلبي است و تقريبا همه انقلابات در راس خواسته هاي خود آزادي،عدالت و برابري را قرار داده اند.انقلاب اسلامي ايران بعنوان يكي از اين انقلابات در دنيا ،همواره مورد توجه صاحبنظران بوده است.به اين خاطر تحليل ها و تبيين ها و توصيف هاي متعددي از آن به عمل آمده است.بديهي است كه همه تبيين ها و تحليل ها مستدل و همه جانبه نبوده و كاستي ها و نواقصي را نيز در بر دارد.اين مساله نخست به دليل فطرت پديده هاي اجتماعي است كه ديد محدود آدمي به مكان و زمان را به روي همه عوامل و شرايط موثر بر يك پديده نمي گشايد و دوم به دليل اينكه كانال دريافت مواد اوليه تحقيق درباره انقلاب اسلامي ايران هر يك از تحليلگران متفاوت بوده و بعضا پيش داوريها و پيش فرض هاي نادرست نيز بر اين «جامع نديدن» نقش داشته است.
پيروزي انقلاب اسلامي در ايران زمينه مناسبي براي آزمون نظريه هاي انقلاب و جرح وتعديل آنها به شمار مي آيد،همچنانكه بستر مناسبي را براي طرح نظريه ها و ديدگاه هاي جديد فراهم كرده است،به گونه اي كه امروز با گذشت سه دهه از انقلاب اسلامي با طيف متنوعي از ديدگاه ها و نظريه ها در زمينه علل و ماهيت انقلاب اسلامي ايران روبرو هستيم.دانشمنداني كه به مساله انقلاب پرداخته اند ،عموما هريك تعريفي از انقلاب ارائه كرده اند .اين تعاريف ،به جز در برخي از موارد بسيار به هم نزديك اند و عموما داراي عناصر:
1-نابودي ساختار سياسي،اقتصادي،اجتماعي
2-استفاده از عامل قهري(زور)
3-با مشاركت اساسي و وسيع توده مردمي،بالاخص قشر پايين مي باشند(رفيع پور،27:1377).
در نظر جانسون،انقلاب يك حالت پاتولوژي(آسيب شناختي) محسوب مي شود كه حاصل عدم توانايي و شكست يك نظام اجتماعي است.وي تاكيد مي كند كه بر خلاف جنگ كه خشونت بين دو نظام است ،انقلاب شكلي از خشونت اجتماعي است كه از بطن نظام اجتماعي زاده مي شود.براي بروز يك انقلاب ،جانسون دو رشته از علل را لازم مي داند كه عبارت است از :
1-فشارهايي كه بوسيله نظام اجتماعي غير متعادل ايجاد مي شوند. 2-رفتار رهبران سياسي در ايجاد تحولات قاطع در شرايط عدم تعادل اجتماعي(الياسي،97:1363).
چالمرز جانسون استاد علوم سياسي دانشگاه كاليفرنيا در بركلي و رئيس مركز تحقيقات چين در همان دانشگاه است.وي در سال هاي 62-1961 برنده جايزه تحقيقاتي «بنياد فورد» در ژاپن شد و در سال هاي 66-1965 از سوي موسسه معتبر «مجمع تحقيقات علوم اجتماعي» به هنگ كنگ اعزام گرديد.پروفسور جانسون در «انجمن آمريكايي علوم سياسي» و انجمن مطالعات آسيا نيز عضويت دارد(الياسي،15:1363).
در مطالعه انقلاب به طور عام و نمونه هاي خاص آن ،نخستين وظيفه اي كه بايد بر آن تاكيد داشت ،اين است كه انقلاب بايد در ارتباط با نظام اجتماعي بخصوصي كه آن را احاطه كرده است بررسي گردد.در اين مقاله سعي شده است كه نسبت نظريه جانسون و انقلاب اسلامي ايران مورد ارزيابي قرار گيرد.
دورکیم بر این عقیده بود که نخستین طبقه بندی های زمانی و مکانی و نیز طبقه بندی های دیگر ذهن، ریشه ای اجتماعی دارند و به سازمان اجتماعی مردم ابتدایی بسیار نزدیکند. نخستین « طبقاتی» که ذهن انسان تصور کرده است، طبقات مردم بودند و طبقه بندی اشیاء در جهان طبیعی، بسطِ همین طبقه بندی های نخستین بوده است. همه جانوران و اشیای طبیعی، به این یا آن تیره، طایفه و یا گروه مکانی و خویشاوندی تعلق دارند. او بعدها چنین استدلال کرده بود که گرچه طبقه بندی های علمی کنونی دیگر از ریشه های اجتماعی شان بسیار دور گشته اند، اما سیاقی که ما بدان، چیزها را هنوز به عنوان پدیده های " متعلق به یک خانواده" طبقه بندی می کنیم، در واقع، خاستگاه های اجتماعی اندیشه طبقه بندی را آشکار می سازند.
دورکیم بر آن شده بود تا برای همه مقولات بنیادی اندیشه بشری، بویژه مفاهیم زمان و مکان، تبیینی جامعه شناختی به دست دهد. او مدعی بود که دو مفهوم زمان و مکان نه تنها با جامعه انتقال داده می شوند، بلکه خودشان آفریده های اجتماعی اند. جامعه با ساختن مفاهیمی که خود اندیشه از آن ها ساخته شده است، در تکوین اندیشه منطقی نقشی تعیین کننده دارد. سازمان اجتماعی جامعه ابتدایی در واقع الگویی است برای سازمان مکانی جهان پیرامون انسان ابتدایی. به همین سان، تقسیم بندی های زمانی روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها، با رخدادهای تکراری آیین ها، جشن ها و تشریفات منطبق اند. « یک تقویم، آهنگ زمانی فعالیت های جمعی را بیان می کند، ضمن آن که کارکردش تضمین نظم این فعالیت ها است."
گرچه در پرتو بحث های انتقادی بعدی که درباره این نظر دورکیم به عمل آمده اند، می توان گفت که دورکیم نتوانسته بود ریشه های اجتماعی مقولات اندیشه را به درستی تعیین کند، اما سهم پیشگامانه او را در بررسی همبستگی میان نظام های خاص فکری و نظام های سازمان های اجتماعی، نمی توان انکار کرد. همین بخش از کار دورکیم و نه برخی از قضایای معرفت شناختی قابل بحث تر او بود که بر تحول بعدی جامعه شناسی معرفت اثر گذاشته است. حتی اگر نپذیریم که مفاهیم زمان و مکان ریشه اجتماعی دارند، باز چنین می نماید که مفاهیم خاص زمان و مکان در چهارچوب یک جامعه خاص و در یک زمان خاصی از تاریخ، از زمینه های فرهنگی و اجتماعی خاص سرچشمه می گیرند. دورکیم در اینجا نیز مانند بررسی اش درباره پدیده دین، به روابط متقابل کارکردی میان نظام های عقاید و افکار و ساختار اجتماعی مسلط پرداخته بود
|
زندگی ماكس شلر Max scheler در 22 آگوست 1874 در شهر مونيخ زاده شد. اجداد پدرش را مىتوان تا قرن شانزدهم دنبال كرد؛ آنان اغلب از حقوقدانان و روحانيان پروتستانى شهر باواريا بودند. با وجود اين، مادرش يهودى تبار بود. از اين رو، تصادم و برخورد بين سنتهاى دينى و فرهنگى در فضاى خانوادگى او را علتبرخى از كششها و تمايلهاى موجود در شخصيت و آثار او دانستهاند. شلر در دانشگاه ينا پزشكى و فلسفه خواند، جايى كه رودلف اى كن فيلسوف برجسته ايدهآليست و مدافع ليبراليسم فرهنگى پروتستانى مهمترين معلم او بود. نخستين كار شلر، رسالهاش در 1899 بود، رسالهاى كه آشكارا از اى كن متاثر بود. او در سال 1901 به مقام دانشيارى غير رسمى در دانشگاه ينا رسيد. در 1907 به دانشگاه مونيخ رفت، جايى كه تفكر او شروع به شكلگيرى كرد و روش پديدار شناسى را فرا گرفت. در آنجا، توانست در سخنرانىهاى فرانس استاد ادموند هوسرل حضور يابد و با مريدان هوسرل حشر و نشر داشته باشد. انديشههاى پديدار شناسانه، توجه شلر را به خود معطوف داشت. هر چند او هرگز يك پديدار شناس تمام عيار نبود، نفوذ و تاثير آراء و انديشههاى برنتانو و هوسرل، در همه آثارش ديده مىشود. پس از يك دوره كوتاه تدريس در دانشگاه مونيخ، شلر از تدريس كناره گيرى كرد. به تعبير برخى از نويسندگان، دوره دوم زندگى علمى ماكس شلر از همين زمان، آغاز شد زيرا، در همين دوره بود كه او هم پيشنويسها و هم متون نهايى برخى از مهمترين آثار خود را نگاشت. در دوران جنگ اول جهانى، شلر به دفاع از موضع آلمان در جنگ پرداخت و كتب و مقالات متعددى در اين باره و با گرايش مليت گرايانه نوشت. يكى از آثار شلر در اين دوره، كتابى است با عنوان صورتگرايى در اخلاق و اخلاق مادى ارزشها؛ او در اين كتاب، شرحى پديدار شناسانه و مفصل در باب قلمرو ذوات(جواهر) و ارزشهاى دينى بدست داد. به نظر او، هر انسانى بايد آن جواهر و ارزشها را دريابد، زيرا قلمروى است كه از بن و ريشه با جهان تجربى، متفاوت است. پس از جنگ، در 1919 براى تدريس فلسفه و جامعهشناسى دعوت مىشود كه در همين زمان به شرح و بسط جامعهشناسى معرفت اشتغال داشت. از سال 1924 دوره سوم فكرى و علمى شلر آغاز مىشود. او بتدريج، اعتقادش را به مذهب كاتوليك از دست داد و سرانجام كليسا را ترك كرد. اين تحولات فكرى و جدوجهدها، در آثارى شرح داده شده و انعكاس يافته است. ماكس شلر در 19 مه 1928 در فرانکفورت درگذشت. پس از مرگ شلر مدتها از او و انديشهاش غفلتشد تا آنكه پس از جنگ جهانى دوم، اقبال به پديدار شناسى و اگزيستانسياليسم در فرانسه، باعث توجه جدى به آثار او شد. شلر تا همين اواخر، در كشورهاى آنگلوساكسون، كم شناخته شده بود، مگر در ميان محققان علاقهمند به جامعهشناسى معرفتيا عالمان الهيات و فيلسوفان. سرانجام، ترجمه برخى از آثار و نوشتههاى او، علاقه عالمان علوم اجتماعى را بيشتر برانگيخت.
اندیشه شلر گمان داشت که جامعه شناسى معرفت به طور عمده با شعور جمعى، يعنى معرفتى که نخبگان فرا مى آورند سرو کار دارد. موضوع قشر منتخب(برگزيده) که در جامعه شناسى معرفت شلر، از اهميت اساسى برخوردار است در جامعه شناسى آلمانى نيز نقش مهمى ايفا کرده است شکل گيرى نظام جامعه شناسى معرفت به عنوان يک حوزه فکرى مستقل و نه يک توليد حاشيه اى و ضمنى حوزه هاى ديگر، حاصل نبوغ، تلاش ها و آثار فيلسوفان فنومنولوژيست آلماني، ماکس شلر(1)، در آغاز قرن بيستم بود. يک نوع تقسيم بندى از دانش جامعه شناسى معرفت، ناشى از طرز تعيين وضع مناسبات کارکردى بين شناخت و جامعه و نقطه شروع و نحوه اين تعيين است. طبق اين تقسيم بندي، دو نوع جامعه شناسى حاصل مى شود. نوع اول از جامعه شناسى معرفت، بررسى خود را از سوى نظام ارزش ها، منافع، علايق و نيازهاى اجتماعى اين يا آن گروه آغاز مى کند. يعنى از چگونگى شکل گيرى انديشه سوال نمى کند بلکه چرايى ظهور يک انديشه را مورد بررسى قرار مى دهد. اين طرز تفکر مبناى انديشه مارکس(2) و پيروان اوست. اما نوع دوم جامعه شناسى معرفت، از زمينه و خاستگاه اجتماعى فکر آغاز مى کند و اين پرسش را مطرح مى سازد که آيا و چگونه يک وضع اجتماعى خاص مى تواند انديشه ويژه خود را پرورش دهد. اين همان جامعه شناسى معرفت شلر و مانهايم(3) است.(4) ماکس شلر - که در بنيانگذارى جامعه شناسى معرفت اولويت دارد و دستگاه نظرى او به لحاظ فلسفى گران سنگ تر است- رويکرد خود را به عنوان واکنشى عليه نسبيت گرايى فرهنگى نوکا نتى ها از جمله ويلهلم ديلتاى(5) وضع نمود. نوکانتى ها از جمله ديلتاى بر آن بودند که هر شناخت انسانى در زمينه فرهنگى خاص رخ مى دهد و هميشه آن زمينه فرهنگى خاص، نسبى است. هدف شلر از بررسى جامعه شناختى نظام هاى معرفتي، نشان دادن منشا اجتماعى آنها نيست، بلکه او در مقابل نوکانتى ها به دنبال نشان دادن اين مطلب است که اين، “زمينه هاى واقعى انديشه ها” و نه “خود انديشه ها” است که متاثر از زمينه هاى اجتماعي، فرهنگى هستند. از نظر شلر بنياد هاى هستى شناختى جامعه از طريق فراهم نمودن زمينه هاى واقعى انديشه هاست که بر آنها تاثير مى گذارند و انديشه بالقوه را بالفعل مى سازند. شلر اين رابطه را به ربط ميان آب پشت سد و سد تشبيه مى کند. همان طورى که سد، در توليد آب نقشى ندارد بلکه تنها نتايج حاصل از فرآيند توليد آب را هدايت مى کند، جامعه نيز مانندسد در توليد ساختار منطقى معرفت نقشى ندارد بلکه تنها با دريچه هايش جلوى انتشار اجتماعى يک نظام معرفتى را مى گيرد و يا آن را آزاد مى کند. بنابراين از نظر او، جامعه شناسى معرفت، ابزار مناسبى براى بررسى و ارزيابى نظام هاى نظرى به جهت منشا و ساختار منطقى آنها نيست، بلکه براى تعيين شيوه انتشار و علل ظهور و سقوط نظام هاى معرفتى در عرصه اجتماعى کاربرد دارد.(6) شلر به عنوان اولين اصل در جامعه شناسى معرفت معتقد است که علم فرد به اين مطلب که عضوى از يک جامعه است، تجربى نيست بلکه دانشى پيشينى است. فرد به صورت پيشينى نسبت به خود استعشار پيدا مى کند. هيچ “من “ اى بدون “ما” وجود ندارد و همواره به طور پيشينى “ما” به “من “ محتوا مى بخشد. شلر در ربط دادن فکر به هستى اين رابطه را به صورت مارکسيستى عاميانه به عنوان “بازنمودن هستى در فکر “ تلقى نمى کند بلکه او معنا ومحتواى اصلى انديشه ها را مستقل و تابع قوانين جداگانه مى داند و معتقد است که معرفت چيزى نيست که بتوان آن را محصول صرفا جريان مادى دانست، بلکه فرآيندى است که داراى خاستگاه ها و اشکال مختلف اجتماعى و تاريخى موجد آن است و ضمنا مرهون گروهى است که آن فرآيند انديشه اى را ايجاد مى کند. به رغم شلر، شناخت ارزش و عقلانيت و خواست هاى آگاهانه افراد انسانى روى مى دهد. وابستگى شلر به معارف مطلق، باعث شده است که او نهايتا جامعه شناختى شناخت را رشته اى از معرفت فلسفى قلمداد کند.(7) از نظر شلر جامعه براى وجود افکار، موثر اصلى است ولى در ايجاد ذات آنها اثرى ندارد. او از يک سو مايل است نشان دهد که عقل از نظر تاريخى، ثابت است و از سوى ديگر مى کوشد تا جريان تحول معرفت و صور متعدد قابل تمييز آن را که به صورت هاى فردى و يا جمعى در چندين ساخت مختلف پديدار مى شوند، طى تسرى تاريخى آنها کشف نمايد. از نظر او فکر و روح انسانى در اعصار مختلف تاريخى و اجتماعى به هيئت ها وترکيب هاى خاصى بروز يافته است، ما در نهاد همه آنها تجلى يک عقل و حقيقت و ارزش مطلقى ديده مى شود که ماهيتا وراى همه آنها قرار دارد.(8) شلر که از فلسفه خاص خود، دل بر تمييز نهادن بين عقل(عامل انديشه اي) و حيات(عامل زيستي) تبعيت مى کند و نقش انسان ها را - که متشکل از اين هر دو است - در اين ميان عبارت از ايجاد رابطه بين اين دو عامل مى داند، معتقد است که پهنه هاى انديشه اى اجتماعى نمى توانند کاملا در هم اختلاط و امتزاج يابند، بلکه به عقيده او مناسبات اجتماعى از طريق امکانات گزينشي Selective خاصى که دارند مى توانند يک سلسله عوامل اقتصادي، سياسي، زيست شناختي، روان شناختى و غيره را تحريک و يا بسيج نمايند و آنگاه اين عوامل، در ارتباط با هم، اقبال موفقيت پيدايش اين و يا آن شناخت را آماده مى سازند. بنابراين طبق نظر شلر، يک داورى و يا شناخت ساده و يا پيچيده ما، که محتواى اصلى عقلى آن فراسوى تحولات روزمره اجتماعى و نسبى سازى جامعه شناختى اين تحولات مى رود، در وهله نخست بايد به عنوان حلقه اى در سلسله بزرگ زنجير جهان بينى کلى عقب گاه آن تلقى شود و آن گاه، در مرحله بعد، مى توان تاثير مناسبات اجتماعى را در نحوه ساخت و تشکيل حلقه هاى زنجير آن جهان بينى مطالعه کرد.(9) شلر در مفهوم معرفت، دو صفت يا ويژگى را تشخيص مى دهد و از هم متمايز مى کند: صورت معرفت و محتواى معرفت. اگر چه صورت هاى معرفت، درجامعه تعين مى يابند ولى محتويات معرفت چنين نيستند. صورت هاى کنش هاى ذهنى که معرفت از طريق آنها به دست مى آيد، همواره و ضرورتا به لحاظ اجتماعى(يعنى توسط ساختار جامعه) مشروط و تعين مى شود. ذهن، فقط کيفيت خاص محتواى ذهنى را تعين مى بخشد، اما وجود يافتن اين امکان تنها از طريق عوامل مشروط به سائق ها در زندگى روى مى دهد. آن دسته از عوامل که کيفيت محتواى ذهنى را متعين مى سازند”عوامل آرماني” Ideal factors و آن گروه که وجود يافتن محتواى ذهنى را فراهم مى سازند “عوامل واقعي” Real factors ناميده مى شوند.(10) شلر به تفکيک مهمى بين دو مقوله اساسى جامعه شناسى معرفت يعنى “روح جمعي” Group soul و “شعور جمعي” Group mind قائل مى شود. روح جمعي، در واقع “جهان بينى نسبتا طبيعى “ است و ترانه هاى محلي، زبان محلي، آداب و رسوم و عرفيات و مانند آن را در يک جامعه شامل مى شود. شعور جمعى - که شعر آن را “جهان بينى ساختگي” يا “جهان بينى تعليمي” Educated world -views مى نامد - شامل فرهنگ نسبتا پيچيده و نظام يافته، دولت، حقوق، زبان و ادبيات فرهيختگان، فلسفه، هنر و علم است که بر فراز روح جمعى ساخته مى شود. شلر گمان داشت که جامعه شناسى معرفت به طور عمده با شعور جمعى، يعنى معرفتى که نخبگان فرا مى آورند سرو کار دارد. موضوع قشر منتخب(برگزيده) که در جامعه شناسى معرفت شلر، از اهميت اساسى برخوردار است در جامعه شناسى آلمانى نيز نقش مهمى ايفا کرده است. تصور عمومى بر اين است که همواره و در همه جوامع، از يک سو قشر اجتماعى قدرتمند و حاکمى وجود دارد که “اليته” کاذبى است و تنها بر تمدن بيشتر مادى حکومت مى کند واما از سوى ديگر نيز اليته اصيل و غير حکومت گرى هست که باطنا وعميقا فرهنگ بيشتر معنوى جامعه را اداره مى نمايد و اين دومى است که به عقيده شلر دانش ها و معنويات را از راس جامعه به پايين سرازير مى سازد و تکامل علوم و معارف را عملى مى نمايد. نخبگان، مورد پيروى اکثريت افراد جامعه واقع مى شوند و از اين طريق است که يک فرهنگ اشاعه مى يابد. شلر در تفکيک ميان صورت معرفت و محتواى معرفت بسيار از فلاسفه کلاسيک پيش از خود متاثر است. بيش از همه مى توان کانت(11) را در اين رابطه بر شلر موثر دانست چرا که همان تفکيکى را که کانت ميان صور پيشينى ادراک و محتواى پسينى آن قائل مى شود، در شلر به صورت تفکيک ميان صورت معرفت و محتواى معرفت نمايان مى شود چرا که از نظر او هويت جمعى يک دانش پيشينى است. تاکيد شلر بر اهميت نخبگان و نظر او در مورد تاثير فرهنگ نخبگان بر جامعه، يادآور نظريه مارکس در باب قشر مسلط است. هر چند ميان اين دو تفاوت بسيارى وجود دارد ولى نمى توان منکر تاثير مارکس بر شلر شد. نظريه قرائت انتخابى وبر(12) بين ساختار اجتماعى و نظام هاى فکرى نيز شباهت بسيارى به نظريه عوامل واقعى شلر دارد. در پايان بايد گفت که نظريات شلر را مى توان نقطه آغاز جديدى در پهنه جامعه شناسى معرفتى به حساب آورد. زيرا او در مقايسه با مارکس که مناسبات بين جامعه و آگاهى هاى انسانى را در واپسين تحليل تابع جبر بازتاب روابط زير مادى اقتصادى در روبناى اجتماعى و نمودهاى معنوى مربوط به آنها مى داند به نوعى همبستگى متقابل ومتعاکس بين شناخت وهستى اجتماعى معتقد است که طبق اين همبستگى هر جريان معرفتى در فضاى معنوى و فرهنگى خاصى روى مى دهد و اين رويداد شناختى نيز از اتفاقات، امکانات و عوامل گوناگون اجتماعى و تاريخى منتخب کننده اين و يا آن شکل انديشه معين تبعيت مى کند. وظيفه اساسى جامعه شناسى شلر را مى توان بررسى دو امر کلى زير دانست: نخست، پژوهش آن نوع از شناخت هاى ما، که هنگام پديدار شدن ناهمگونى هاى مختلفى با واقعيت هاى اجتماعى نشان مى دهند. ديگر، تحقيق در شدت و ضعف متفاوتي، که دامن گير پيوند هاى نسبى بين شناخت هاى گوناگون مورد بحث ما و واقعيات اجتماعى پيرامون آنها مى شوند و از اين طريق آن پيوند ها را از هم متمايز مى نمايند. شلر طى بررسى هاى خود به اين نتيجه رسيد که نقش جامعه نسبت به نظام آگاهى هاى ما نوع عملکرد انتخابى است، يعنى مناسبات اجتماعى مى توانند در شرايط معين و در زمان هاى مشخص فکر را به درک جريان هاى درون ذهنى و يا برون ذهنى هدايت کنند ولى محتواى عقلى و يا مايه اساسى دانايى هاى ما از دستبرد تمايلات اجتماعى مصون است و لذا نسبيتى که در اثر نفوذ جامعه و تاريخ بر معارف ما حکومت مى کند، بيشتر شامل شناخت هاى متداول و نظام هاى فکرى متوسط مى شود. حال آنکه جهان بينى هاى بزرگ و ديرمان بشرى با شيارهاى عميق خود بر دامان فرهنگ انسانى از دسترس نصبيت وقايع اجتماعى به دورند و تنها با اينها رابطه متناسب دارند. کوتاه آنکه، بنابر عقيده شلر شرايط اجتماعى و محتواى شناختى ما تنها قادرند در ارتباط با هم فقط موفقيت هاى تحقق يافتن جريان هاى معرفتى را انتخاب کنند و مجارى حرکت اين جريان ها را، تا آن جا که سيل آسا نباشند، بستربندى نمايند.(13)
پى نوشت ها: 1 -Max scheler 2 -Kari marx 3 -Kari mannheim 4 - آشتياني، منوچهر، درآمدى به جامعه شناسى معرفتي، ص 100 - 98 5 -Wilhhelm deiltay 6 - گلوور، ديويد و استرابريج، شيلاف و توکل، محمد، جامعه شناسى معرفت و علم، ترجمه شاپور بهيان و ديگران، ص 134 - 133 7 - آشتياني، منوچهر، جامعه شناسى شناخت ماکس شلر، ص 200 - 199 8 - همان، ص 385 - 384 9 - همو، درآمدى به جامعه شناسى معرفتي، ص 99 10 - گلوور و ديگران، همان، ص 144 - 139 11 - نک به، کانت، ايمانوئل، سنجش خردناب، ترجمه ميرشمس الدين اديب سلطانى، ص 78 12 -Max weber 13 - درآمدى به جامعه شناسى معرفتي، ص 63
منابع: 2. فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 11 و 12
| |
ایام شهادت مولا الموحدین حضرت علی (ع) بر
شیعیان آنحضرت و دوستداران خاندان عصمت و
طهارت تسلیت باد.
********************************************
هفته دفاع مقدس بر تمام رهروان راه خمینی کبیر مبارک باد
*********************************
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر
و چه ميداني كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراين شب فرود ميآيند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان ميشكافد! »
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرنها از پس قرنها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسلها در پي نسلها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگيها، انديشهها و آرمانها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شبهاي پيوسته، آشوبي، لرزهاي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر ميشود و همه خوابها را برميآشوبد و نيمه سقفها را فرو ميريزد. انقلابي در عمق جانها و جوششي در قلب وجدانهاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانههايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
و تاريخ همه اين ماههاي مكرر است، ماههايي همه مكرر يكديگر، سالهايي تهي و عقيم، قرنهايي كه هيچ چيز نميآفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير ميكنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار ميگردد كه تاريخ ميسازد، كه انسان نو ميآفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن ميگيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سالهايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود ميآيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماهها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افقهاي وجودي آدمي فرشته ميبارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيامآور خدايي برتو نازل ميشود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر ميبريم. سالها، سالهاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را ميشنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير ميتوان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !
میلاد مهدی موعود(ع)،میلاد نور بر تمامی آزادگان جهان مبارک باد.
*******************************************
اماما, عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو, اما فسوسا كه خود, خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم.
اماما, با مژگان, نروبيده ايم گرد راه را, با اشك, نشسته ايم غبار دل را.
اماما, نروبيده ايم غبار گناه از دل, امّا عاشقيم, نمى دانيم اين عشق سوزان, در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده.
اماما, شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو, پاك نساخته ايم.
اماما, از كاروان عاشقان تو, عقب مانده ايم, مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز, دست يابيم.
اماما, راه, پيچاپيچ است و پراز گردنه هاى هراس انگيز, ما, بى پا افزار و توشه, سرگردان.
اماما, خمينى آمد و گزيد و برد و ما پس مانده ها و وازده ها, ترسيم كه هيچ گاه به آن آستان جلال راه نيابيم و غبار شويم و در هوا معلق و سرگردان, نه آرامشى, نه قرارى, نه پناهى و نه منزلى.
اماما, بيم آن داريم در عمق شب, گم شويم و گرفتار رهزنان.
اماما, مى دانيم كه خود, خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم, امّا هنوز, كورسويى از چراغ عشق, در جانمان سو سو مى زند.
اماما, دريا آشنايان, به عمق درياى عشق فرو رفتند و ما در ساحل مانده ايم, نه چشمى كه آن همه زيبايى را ببينيم و نه اُنسى با امواج كه با آنها در آميزيم و نه پرتوى از عشق كه به جانِ حقيقت راه يابيم.
اماما, عشق, رخى نمود و جلوه اى كرد, ولى ما سرگرم بوديم و از شربت گواراى عشق, ما را بهره اى نرسيد.
اماما, نسيم عشق وزيد و ما در غفلت بوديم, اينك بى نصيبى از نسيم عشق, چگونه از اين بيابان آتشناك رهايى يابيم و جانهاى پژمرده خود را با نسيم دل انگيز صبح, شاداب كنيم.
اماما, راه دشوار است و رهزن, بسيار و عجبا همه در لباس مهر و محبت و راهنما و دل مى سوزانند و به نرمى و گرمى, راه مى بندند كه ما راه مى نمايانيم.
اماما, بوجهل ها, بسيار شده اند. همانان كه تا ديروز خَسى بودند و اسير باد, امّا اينك كه به پايمردى روح خدا, پايبند شدند و استقرار يافتند, كوس اَنَا رَجل مى زنند و پرچمى در دست گرفته اند و در كنار كاروان عظيم خمينى بزرگ ايستاده اند و مردمان را, كه چشم به افقهاى بالا دارند, به خود مى خوانند.
اماما, (بولهب) ها نيز بسيار شده اند. لهيب كينه هاشان, سركش است و سوزنده.
توان ديدن هيچ زيبايى را ندارند, دوست دارند, همه چيز را خاكستر ببينند.
اماما, (حمالَةَ الحطب) ها, روزان و شبان, هيزم كشى مى كنند, تا آتشهاى كينه ها را بگيرانند و هميشه آنها را سوزنده و سركش نگهدارند.
اماما, رسوايان و ناخالصان رانده شده, ناصافان تصفيه شده, دو چهرگانِ نقاب افكنده شده, مرتجعان زمين گير شده, كژانديشان تارانده شده و... در بيغوله ها وتاريك خانه ها پناه گرفته اند و دركار غيبت مردان حاضر در صحنه هاى كارند و جهاد و به سخره گرفتن مردان راسخ در دين.
اماما, فسونگران, گروه گروه در ويرانه ها گردهم آمده اند و بر گرهها مى دمند, تا گره در كار زمينه سازان انقلاب جهانى تو اندازند و سرعت اين حركت مقدس را كُند كنند.
اماما, خدعه ها و ترفندها بسيار به كار بستند و مى بندند تا عاشقان تو را از راهى كه برگزيده اند, باز دارند و نگذارند نور حق, جلوه كند.
اماما, با اين همه, عشق به تو, چنان سوزان است و حركت آفرين كه در جلو راه مردان و زنانى كه به عشق تو مى زيند, هيچ مانعى و هيچ بازدارنده اى, تاب مقاومت ندارد, همه, مى سوزند و بر باد مى روند.
اماما, تا پيش از طلوع خورشيد 57, تصوير روشنى از حركت جهانى تو نداشتيم كه چگونه مليونها انسان, سر بر آستان تو مى سايند و به امر تو عاشقانه سر مى دهند و جگرگوشه هاى خود را تقديم مى دارند, در تو ذوب مى شوند و بسان پولاد, مقاومند, صخره وش جلوى دشمن تو صف مى بندند, زمين زير گامهايشان, به لرزه در مىآيد, در عين حال چهره هاى آرامى دارند و لبهاى خندان و دستان يتيم نواز و قلبهاى پر از مهر و صفا.
امّا, در فجر 57 و پس از طلوع خورشيد گرمابخش در بهمن سرد, به بهار خرم و شاد,كه همه آلاله ها در پاى تو مى ريزند, همه گلهاى سرخ سرخ بر تو لبخند مى زنند, همه مرغان نغمه خوان به عشق تو مى سرايند, همه چشمه ها, به عشق تو مى جوشند, گل و گياه به عشق تو جان مى گيرند و طراوت و شادابى مى يابند, ايمان آورديم.
ايمان آورديم كه (دجّال) ها رسوا مى شوند.
ايمان آورديم كه (سفيانى) ها سربه نيست مى شوند.
ايمان آورديم كه فرياد تو, نداى حيات بخش تو, مهرورزيهاى تو, كران تا به كران را در خواهد نورديد و فوج فوج, به سوى تو خواهند آمد و تو را چو نگينى در آغوش خواهند گرفت.
اماما, نسيمى از بوستان عشق تو, در اين مُلك وزيد, حيات آفريد, مردگان را زنده كرد و شورى عظيم انگيخت, اگر خدا لطف كند و تو از پرده به دَر² آيى و پا در اين ملك گذارى و آن نسيم دل انگيز, شبان و روزان بوزد, چه خواهد شد؟ آيا مرگ هم معنى خواهد داشت؟ يا همه چيز و همه كس به آب حيات دست خواهند يافت و رقصان و پاى كوبان به سوى وادى ايمن, وادى بى خزان, وادى بى مرگ, ره خواهند سپرد و در آن سرزمين بى گزند, جاودانه خواهند زيست.
اماما, به عشق تو, صفحه صفحه اين صحيفه را نگاشته ايم و با اشك فراق تو آن را آراسته ايم, اميد آن داريم كه به جمع ما, از سر مهر نظر افكنى و در هنگامه ها راهمان بنمايى.
مقدمه:
هدف از بررسی پویش شهر نشینی در شهر ارومیه (رضائیه)نشان دادن چگونگی تاثیرات پویش های اجتماعی بر سازمان یابی فضا در یک دوره تاریخی معین است.عوامل عمده شهر نشینی ارومیه عبارتند از: مرکزیت اداری-سیاسی و تجارت. در این بررسی ، این عوامل به همراه موقعیت تاریخی-جغرافیایی شهر مورد شناسایی قرار خواهند گرفت. شهر ارومیه تا پیش از رشد معاصرش محصور در باروی شهر بود که از طریق دروازه های هشتگانه موجود در بارو شهر با جهان خارج ارتباط برقرار می کرد. که خارج از باروی شهر اراضی مزروعی قرار داشت. با توجه به اینکه ارومیه و حومه آن از جهت منابع طبیعی و انسانی یکی از غنی ترین مناطق آذربایجان غربی و اراضی آن از مناطق مهم کشور و استان محسوب می شود در اراضی مزروعی این شهر کشت گندم در درجه اول و سپس جو معمول است. از قدیم از نظر محصولات مهم کشاورزی نظیر سیب، انگور،گیلاس،آلبالو،کشمش،خشکبار وتوتون دارای برتری نسبی نسبت به سایر مناطق استان بود. در اوایل قرن چهاردهم شمسی چهره تاریخ شهر ارومیه نیز همانند شهر های دیگر ایران در اثر تقویت راه های ارتباطی و ورود وسایل نقلیه موتوری دگرگون می شود و وقایع جدیدی در این شهر روی می دهد. بعنوان مثال در شهر ارومیه در سال 1310 هجری شمسی ساختمان شهرداری ارومیه توسط ملااوستا ساخته می شود که به شکل بالهای گشوده عقاب می باشد. مدرسه قدیمی هدایت که در سال 1303 در ارومیه احداث می شود همچنین اولین کارخانه سبزه پاک کنی در ارومیه در سال 1305 شمسی تاسیس می شود. قبل از تاسیس این بنا ها و کارخانه ها در ارومیه می توان به این مطلب اشاره کرد که شهر ارومیه در گذشته ای نه چندان دور نیز صاحب مدرسه و دارای نشریه بوده است که از آن جمله می توان به نخستین مدرسه دخترانه که توسط یک کشیش آمریکایی در شهر ارومیه در سال 1217 هجری قمری تاسیس شد اشاره کرد.
اولین نشریه در ارومیه به نام "زاهر یرادی باهرا" که به صورت ماهانه تحت عنوان خبری-مذهبی به زبان آشوری در سال 1849 میلادی توسط میسیون مسیحیان انتشار می یافت. اولین نشریه به زبان فارسی در ارومیه با نام "فریاد" که به صورت هفتگی تحت عنوان خبری در سال 1325 هجری قمری توسط میرزا حبیب آقازاده انتشار یافت اشاره کرد. در حدود سالهای 1330 ، خیابان های سراسری در داخل بافت قدیم شهر احداث می شود. مصالح قدیم خانه ها در حدود سال های 1330، 11درصد از گل ساخته شده بود 29درصد از خشت ساخته شده بود 30درصد از آجر ساخته شده بود و بقیه واحد های مسکونی از چوب و سنگ و مخلوط آجر و خشت ساخته شده بود. بافت جدید شهر از خیابان های عریض و ساختمان هایی از اسکلت فلزی و بتن آرمه شکل گرفته است.
بافت قدیم یک کالبد خاص یک نظام اجتماعی قدیمی است. نظامی که دوران های اوج و حضیض خود را طی و به تمامی در ساختمان ها و فضای شهر خود را متجلی کرده است(به خلاصه تاریخی دوره اول مراجعه شود)
یاد و خاطره سرداران علم و دانش،معلم شهید دکتر علی شریعتی(تاریخ شهادت۲۹/۳/۱۳۵۶) و مهندس شهید دکتر مصطفی چمران(تاریخ شهادت۳۱/۳/۱۳۶۰) گرامی باد.
*********************************************************************
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...
آنحضرت تسلیت باد.با آنکه امام چند سالی است که از میان ما رفته ولی یاد آن بزرگوار همیشه
همیشه تاریخ در فکر ،اندیشه و جان و روح ما جاوید و پاینده خواهد ماند.
*****************************************************
ایام شهادت حضرت فاطمه معصومه ،زهرای اطهر (س) بر شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت باد.
در اين نوشتار قصد تشريح و توضيح مفهوم پست مدرن را ندارم بلكه بيشتر سعي ام بر آن است كه با استفاده از اشاره هاي كوتاه و گذرا بر اساس نظرات ارائه شده در متون اصلي يكي از مهمترين نظريه پردازان اين حيطه يعني ژان فرانسوا ليوتار، شرايطي را بوجود آورم كه بر پايه آن تمايل به كنكاش و جستجو در متون مرجع و معتبر مرتبط با موضوع مورد بحث را در كساني ايجاد كنم كه تا پيش از اين گمان مي كرده اند فهم و درك چنين مفاهيمي را مي توان به مانند موضوعات روزمره مورد علاقه خود از طريق روزنامه ها و يا مانند آن كسب كنند. بي شك موضوع و دستمايه پست مدرن، مطالعه و بررسي "وضعيت مدرن" است. به بيان ديگر مي توان چنين ادامه داد كه پست مدرن خود آگاهي مدرنيته است. در واقع مدرنيته با تمام خصوصياتي كه دارد، از هر موقع كه شكل گرفته باشد همواره مبتني بر يك رهيافت ديالكتيكي بوده است. اين بدان معناست كه در طول تاريخ تكوين مدرنیته شاهد ظهور شرايط انتقادي دروني در مقابل رويكردهاي ايجابي بوده ايم. به عنوان مثال در مقابل عصر روشنگري جنبش رمانتيسم شكل گرفته است و در مقابل سرمايه داري لجام گسيخته (اصطلاح از پوپر است) ، سوسياليسم ماركسيستي ظهور يافته است و مانند اينها. به نظر مي رسد كه تقابل مدرن/ پست مدرن را بتوان به عنوان وضعيت تكامل يافته، انضمامي و عقلاني (اصطلاحات هگلي)از ديالكتيك مدرنيته به حساب آورد و از همين روست كه از ايجاد گونه اي خود آگاهي در چنين وضعيتي سخن به ميان مي آيد. ليوتار معتقد است كه مدرنيته همواره متكي بر فرايند ايجاد و حفظ انواع روايتهاي كلاني بوده است كه به عنوان پايگاه مشروعيت بخشي و توجيح انواع ديدگاهها و كنشها در دوره هاي مختلف حركت مدرن بوده اند. او در اثر مهم خود، وضعيت پست مدرن ، مي گويد: "موضوع اين مطالعه وضعيت دانش در توسعه يافته ترين جوامع مي باشد. من تصميم گرفته ام كه از واژه پست مدرن براي تشريح اين وضعت استفاده كنم. اين واژه در حال حاضر مورد استفاده منتقدين و جامعه شناسان آمريكايي قرار گرفته است و وضعيت فرهنگ ما را در پي تغييراتي كه از انتهاي قرن نوزدهم در قواعد بازي علم، ادبيات، و ساير هنرها بوجود آماده است شناسايي و طرح افكني مي كند. مطالعه حاضر جايگاه اين تغييرات را در زمينه " نقد روايتها' نشان خواهد داد". ( Lyotard,1984) از ديدگاه ليوتار پست مدرن وضعيتي است كه مشروعيت و اقتدار روايت هاي كلان مورد ترديد قرار مي دهد. بنا بر نظر او وضعيت پست مدرن را نبايستي همچون يك دوره و يا يك معرفت شناسي، يك سبك معماري، هنري يا فرهنگي و يا حتي يك شكل سازماني در نظر گرفت. ). ليوتار به منظور روشن نمودن فضاي بحث خود ليستي از انواع روايت هاي كلان مدرن ارائه مي كند. از نظر او "انديشه و كنش در قرون نوزدهم و بيستم تحت سيطره ايده "رهايي" است. البته اين ايده بسته به فلسفه هاي مختلف تاريخ، نمود هاي مختلفي داشته است. روايتهاي كلاني كه سعي در سلزماندهي انبوه رخدادها و حوادث داشته اند و برخي از آنها عبارتند از: روايت مسيحي رستگاري و رهايي از گناه نخستين از طريق عشق ; روايت رهايي از جهل و بردگي از طريق دانش و مساوات در دوران روشنگري; روايت ذهني تحقق ايده جهاني از طريق ديالكتيك امر انضمامي; روايت ماركسيستي رهايي از بهره كشي و از خودبيگانگي از طريق اجتماعي سازي (جمعي سازي)كار و همچنين روايت سرمايه دارانه رهايي از فقر بوسيله توسعه صنعتي". 1992، Lyotard)
ليوتار توضيح مي دهد كه مدرنيته در هر عصري كه ظهور مي كند، نمي تواند بدون در هم شكستن عقايد و باورها و كشف " كاستي واقعيت" در واقعيت و در عين حال ابداع "واقعيتهاي ديگر" به حيات خود ادامه دهد. (Lyotard,1984,p.77 (. توضيح و تشريح چنين خصلتي براي مدرنيته نيازمند ظهور گونه اي خود آگاهي است كه از آن به " پست مدرن" ياد مي كنيم. پس "بدون شك پست مدرن خود بخشي از مدرن است وچيزي به معناي پايان مدرنيسم نيست بلكه نمايانگر آغاز و تداوم آن است" . تنها در چنين بستري است كه امكان فهم و درك عميق مدرنيته و فراورده هاي آن حاصل مي شود. از اين ديدگاه "يك اثر(متن ادبي و يا اثر هنري) تنها هنگامي مدرن است كه از پيش پست مدرن باشد"( Ibid,p.79)..
يك هنرمند يا نويسنده پست مدرن در موقعيت يك فيلسوف قرار دارد" : متني كه مي نويسد و يا اثري كه خلق مي كند، تحت هدايت قواعد از پيش تعيين شده نيستند و نمي توانند به واسطه انواع دسته بندي ها و شباهتها مورد داوري قرار گيرند. در واقع چنين قواعد و دسته بندي هايي خو د آن چيزهايي هستند كه اثر هنري در جستجوي آنهاست".(Ibid,p.81 )
منابع :
Lyotard.Jean-Francios(1984)"The Postmodern condition:a report on knowledge ",trans.Geoffery
Lyotard.Jean-Francios(1992)" The postmodern Explained to children :correspondence 1982-1985",trans,Julian Pefanis and Morgan Thomas .London : Turnaround
براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به :
Jones.C(2003),"Theory after the postmodern condition",Organization.v10(3),pp503-525..
Lyotard.Jean-Francios(1997)"Postmodern Fables",trans.Georges van den abbeele,
چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر ! (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).
دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟
اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟
ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.
کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).
دکتر علی شریعتی
(گفتگوهای تنهایی ، ص۸۸۵)
پدرم و مادرم که معلمانی با دانش و شایسته هستند تبریک عرض
نموده واز خداوند منان خواستار ارتقای هر چه بیشتر این عزیزان را
خواستارم. زنده باد معلم کبیر حضرت امام خمینی
انتخاب حاج نادر قاضی پور بعنوان وکیل المله را تبریک عرض نموده و از خداوند منان خواستار موفقیت و سربلندی ایشان در تمام عرصه های خدمت می باشم.
*********************************************************************
ميشل فوکو در 15 اکتبر 1926 در پواتيه فرانسه و در خانواده اي بورژوا بدنيا آمد، تحصيلات مقدماتي خود را در مدارس محلي به پايان برد، در سال 1945 به پاريس رفت و در کلاسهاي آمادگي براي شرکت در آزمون ورودي"اکول نورمال سوپريور "شرکت کرد.
و اين آغاز آشنايي فوکو با استادش ژان ايپوليت بود که بعدها تاثيربه سزايي برانديشه او گذاشت. فوکو در سال 1946 آزمون ورودي را با موفقيت پشت سر گذاشت، و در همين سال بود که براي چند ماهي به " پيوست و دراکتبر سال بعد از آن جدا شده " pcfحزب كمونيست فرانسهيکسال پس از آن، فوکو مدرک آسيب شناسي رواني را اخذ کرده و به تدريس و پژوهش در اين زمينه پرداخت.
حاصل مطالعات اين دوره کتابي با نام "بيماري رواني و شخصيت"بود که در سال 1953 منتشر شد. (ويراست بازنگري شده اين کتاب بعد تر، در سال1964، تحت عنوان بيماري رواني و روان شناسي "منتشر شد)(يزدانجو: 1380).
فوکو در فاصله پاييز 1955 تا پايان 1960 بعنوان رايزن فرهنگي به کشورهاي سوئد، لهستان، و جمهوري فدرال آلمان سفر کرده، در دانشگاههاي اوپسالا، ورشو، و هامبورگ به تدريس پرداخت. او در اين مدت، بويژه به هنگام اقامت در اوپسالا، طرح نخستين اثر عمده خود(به گفته خويش نخستين اثرش) را درباره تاريخ ديوانگي پي ريخته و به مطالعات گستردهاي در اين زمينه زد. اين طرح به راهنمايي ژرژکانگييم، يکي ديگر از استادان تاثيرگذار برانديشه فوکو، به عنوان رساله دکتراي او ارائه شد، و سرانجام در سال 1961 با عنوان جنون و بي عقلي: تاريخ جنون در عصر کلاسيک انتشار يافت.
فوکو پيش از دفاع از رساله خود و انتشار آن، طرح اثر بعدي خودش درباره پيدايش درمانگاه ها را در سر ميپروراند، و اين کتابي است که همبستگي بسيار نزديکي با کتاب پيشين او داشت. فوکو در فاصله انتشار اين اثر اخير به پژوهش درباره نويسنده سورئاليست فرانسوي، و ريمون روسل پرداخت، مقدمهاي بر مکالمات ژان ژاک روسو نوشت و"انسان شناسي"کانت را ترجمه کرده و بر آن نيز مقدمه يي نگاشت. "ريمون روسل"و"زايشگاه درمانگاه: ديرينه شناسي نظر پزشکي "با فاصله اندکي از يکديگر و در سال 1963 انتشار يافتند. در سال 1964 فوکو رسما به سمت استاد فلسفه در دانشگاه کلرمون – فران منصوب شد. در فاصله انتشار آن کتاب ها و اين انتصاب، فوکو عمدتا سرگرم نگارش مقالات پراکنده يي بود که مهمترين آنها "مقدمه يي بر تخطي" به پاس انديشه ژرژباتاي، است. فوکو سپس طرح کتاب عظيم و پر مخاطب خود، "واژه ها و چيزها: ديرينه شناسي علوم انساني"، که مهمترين اثر دوره ديرينه شناسي هايش محسوب ميشود، را دنبال کرد. اين کتاب، پس از وقفه هايي در روند نگارش آن، سرانجام در سال 1966 انتشار يافت و طرح بعدي او، که پايان بندي ديرينه شناسي ها و تحليلهاي گفتماني نيز هست، با عنوان گوياي ديرينه شناسي دانش در سال 1969 منتشر شد.
در سال 1968، ژان ايپوليت در گذشت و فوکو در سال 1970 به جاي وي به سمت استادي در تاريخ نظامهاي انديشه در " کلژدوفرانس" برگزيده شد و سخنراني افتتاحيهاي با عنوان" نظم گفتمان" در دوم دسامبر همين سال برگزار کرد. با انتشار جستار "نيچه، تبارشناسي تاريخ" (1971)، به پاس داشت ژان ايپوليت، دوره تازه يي در پژوهشهاي فوکو، که به دوره تبارشناسي ها مشهور شده است، آغاز شد. فوکو در همين سال با پيوستن به GIP (گروه اطلاع رساني درباره زندانها ) و درگير شدن درپارهاي فعاليتهاي سياسي، به تاملات و مطالعات هر چه گسترده تري درباره روابط قدرت و جامعه انظباطي پرداخت. از جمله مطالعات مشترکي که در جريان اين کاوشها و زير نظر او انتشار يافت، کندوکاوي در يک پرونده جنايي سده نوزدهي بود که در سال 1973 با عنوان"من پيرريور، مادر،خواهر و برادرم را سلاخي کرده ام... " به چاپ رسيد. (افزون بر اين، فوکو جستاري را که در سال 1968 درباره تابلوهاي نقاش سوررئاليت بلژيکي، رنه مگريت، نوشته بود بسط داده و در همين سال آن را تحت عنوان "اين يک چپق نيست" منتشر کرد) اما مهمترين حاصل اين مطالعات در سال 1975 و به صورت برجسته در قالب کتاب"مراقبت و مجازات: زايش زندان " نمود يافت.
نخستين مجله "تاريخ رهيافت جنسي " با زيرعنوان "اراده دانش"در سال1976منتشر شد واين اثر علاوه بر آنکه به همراه مراقبت و مجازات مورد توجهات گسترده قرار گرفت، آغازگر روش تازه او در تحليل اخلاق،مسأله سوژه ورابطه،با نفس بود.فوکو در فاصله يي نسبتاً طولاني تا انتشار مجلات بعدي اين اثر در سال 1984،از کشورهاي چندي بويژه آمريکاديدن کرد،در سخنراني ها وهمايشهاي بسياري شرکت جست،ودر مصاحبههاي گوناگوني حضور يافت (که يکي از واپسين و مهمترين آنها،"درباره تبار شناسي اخلاق ") بود ومقالات متعددي نوشت (که بحث انگيزترين آنها"روشنگري چيست"؟بوده است).سرانجام جلد دوم "تاريخ رهيافت جنسي"با عنوان کاربرد لذات چند هفته پس از بستري شدن او در بيمارستان منتشر شد، و با فاصله چند هفته پس از آن، جلد سوم اين مجموعه بنام دغدغه نفس انتشار يافت وبدين ترتيب مجموعهاي که قرار بود در 6 مجلد تاريخ رهيافت جنسي از آغاز تا به اکنون را تشريح کند پايان گرفت.ميشل فوکو در 3ژوئن1984براثربيماري ايدزدرگذشت. (يزدانجو:1380:4 )
مقدمه:
مقدمه:
«هو الذی بعث فی الا میین رسولا منهم یتلو علیهم
آیاته و یزکیهم ویعلمهم الکتاب و الحکمه وان کانو من
قبل لفی ضلال مبین »(سوره جمعه،آیه2)
او کسی است که در میان مردم عامی پیغمبری از
خودشان برانگیخت تا آیات و نشانه های او را
برایشان بخواند و تربیت و اصلاحشان نماید و کتاب و
حکمت تعلیمشان دهد. اگرچه قبلا در گمراهی آشکار
به سر می برده اند.
در کتاب بعثت و ایدئولوژی بازرگان می گوید که به نظر نمی آید بعثت و ایدئولوژی ارتباطی باهم داشته باشند. از جهت زمان تکوین نیز چهارده قرن باهم فاصله دارند. البته منظور ما از کلمه ایدئولوژی همان معنای متداول در میان احزاب و روشنفکران است. یعنی مجموعه معتقدات یا مکتب فلسفی ونظری که از طرف شخص و جمعیتی به عنوان محور و مبنای فکری برای هدفگیری حزبی و سیاسی و وسیله ارزیابی برای تعیین راه و روش اجتماعی و مبارزه ای اتخاذ شده باشد و ملاک و معیار نظریات و اقدامات آن شخص و جمعیت گردد. بر این اساس و با توجه به اینکه منظور از بعثت و رسالت پیغمبران دادن یک مبنای عقیدتی و فکری به دست بشر و تعیین راه و روش زندگی است ممکن است رابطه ای مابین بعثت و ایدئولوژی ظاهر شود. ایدئولوژی قدیم غریزی و کلی بوده است و در حالت اجمالی خود به طور خود کار عمل می نموده است تا آنکه در طی قرون متمادی و در نزد اقوام و ملل مختلف، ایدئولوژی رفته رفته معلوم و مستثمر شده و در منطق و مفهوم امروزی اختصاص به فلسفه سیاسی و معیار فکری که حاکم بر افکار و اعمال اجتماعی می باشد پیدا کرده است.
انسان به طور کلی در جهت استثمار و اختیار و انتخاب پیش می رود و می خواهد شخصا از روی آگاهی و آزادی روش خود را اتخاذ نماید. اطلاع و بررسی تلاش هایی که افراد و اقوام مختلف مخصوصا غربی ها در قرون جدید و معاصر، در این راه کرده اند می تواند منبع سرشاری برای معرفت و عبرت ما باشد.( بعثت و ایدئولوژی مقدمه)
بازرگان همانند بسیاری از اندیشمندان و کارگزاران سیاسی بحث های زیادی را در زمینه های مختلف اندیشه سیاسی ارائه داد و تلاش کرد این مفاهیم را همراه کند و خط سیاسی تفکر دینی را مشخص نماید. برای پرداختن به مبانی شخص بازرگان چند اصل از اصول ایدئولوژی او را شرح می دهیم تا بتوانیم شمای کلی از شخصیت او ارائه دهیم.
سلام
نوروز مبارک باد.
با آرزوی سالی پر از شادی و سرور.
نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است.
اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما" آن روز نوروز بوده است.
مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز ، روز آفرینش است .
هرگز خدا جهان را و طبیعت را ، با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.
مسلما" اولین روز بهار سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها
سر زدن و جوانه ها شکفتن
و این همه یعنی نوروز.
« دکتر علی شریعتی »
( هبوط در کویر ، ص ۵۰۴ )
انتخاب فرزند پاک آذربایجان (علی دایی)را بعنوان سرمربی تیم ملی
فوتبال تبریک عرض می نمایم.
*****************************************************
خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
« دکتر علی شریعتی »
و شما :
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
|
|